رشته ی محبت

رشته ی محبت

گویی کسی اسیر دل ما نمی شود

در این دل خراب کسی جا نمی شود

از هر طرف که ما برویم اندر این فلات

کوهی امیر چشم و هویدا نمی شود

با اینکه هر نفس طلب مهر می کنیم

یک ذره از محبت پیدا نمی شود

گشتیم کل عالم و آخر صدا زدیم

والله عشقی عشق تو مولا نمی شود

در خلقت خداست مکان های محترم

جایی برای ما کرببلا نمی شود

خورده گره دو دست دو عالم به دست تو

این رشته ی محبت تو وا نمی شود

هر چند این « رضی » ز ارادت سخن بگفت

لکن درد فراق تو دوا نمی شود


حسین رضائیان

ای شهید گمنام! تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را...

ای شهید گمنام! تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را...

حمد و سپاس خدای بی‌نیاز و منان را سزاست که توفیق عهد و پیمان با خون سالار شهیدان و همزیستی و همبستگی با شهداء انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس را به ما عطا فرمود.
شهید! وقتی به فکر فرو می‌روم، می‌بینم چقدر من و تو وجوه اشتراک زیادی داریم!
من و تو هر دو لباس خاکی به تن داریم! هر دو زمینی هستیم! هر دو جهادگریم! هر دو عاشقیم! هردو گمنامیم! هردو "ینظر بنور " هستیم!
هر دو لباس خاکی به تن داریم، چون بسیجی هستیم! هر دو زمینی هستیم؛ اما تو آسمانی شدی! هر دو جهادگریم؛ تو در راه خدا و ارزش‌ها و من برای زیاده‌طلبی! هر دو عاشقیم؛ تو عاشق مولا و من عاشق دنیا! هردو گمنامیم؛ تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را! هر دو نظاره‌گر نور هستیم!
من کجا و تو کجا که شنیدم چقدر راحت چشمت را به روی دنیا و همه لذات آن بستی؛ چشمت را به همه چراغ‌های چشمک‌زن شهر بستی، همان چراغ‌هایی که مصداق بارز «یخرجونهم من‌النور الی الظلمات» است و تو اما چشمت به دنبال ستارگان پر فروغ آسمان بود که مصداق عینی «یخرجونهم من الظلمات الی النور» است و همین شد که خود نیز آسمانی شدی.

ادامه نوشته

عطش • حمید رضا عسگری مورودی

وقتی دریا
درموج پیشانی اش گره خورد
قمقمه از خجالت آب شد!
یادم آمد
شب آتش وعطش
او با دست می بست
آن بی دست را !
(علی اصغر)
نام گردان اوبود
وقتی گلوله گلویش را بوسید
حنجرۀ عطشان (فکه) سه شعبه شد:
) ع ش ق(
در آن ظهر تب دار
قمقمه های می سروند
شعر آب را
و آب ها می نوشتند
حلق بی تاب را!
این همه قصه را
بگذار و بگذر
شاید تخریبچیان روزگار غریب
پلک این معبر را هم بگشایند!
آن روز
فریاد های باستانی یا (ابالفضل)
دوباره از حنجرۀ(فکه)
خواهد جوشید
و تو بر نعش بی سر برادرم
نماز خواهی گزارد
بگذار پیشانی بند سرخ
در جغرافیای قتلگاه
و در هندسۀ چشمان مادر
به یادگار بماند
شاید تفحص گران نور
در قعر رازها
یا ((زهرا)) ی گمشده ام را بیابند!
لُکنت این خاک بی دلیل نیست
عطش جانش را مکیده است
باور کن
این جغرافیا، تاریخ ندارد!
این را وقتی فهمیدم
که برادرم برگشت
بی سر
بی سربند
اما یک ((کربلا)) عطش
به لهجۀ ((عاشورا))
درون او گُل کرده بود!
از آن روز
نگاه من
دخیل نام بزرگی است
که کوچۀ کوچک ما را ((حسین))ی کرده است!
از صبح تا ستاره!